تبليغاتX
از سیب... تا نصیب...
اندیشه های بزرگ ، نیازهای بزرگ تر و دردناک تری دارند ." دکتر شریعتی "

س‍‍لام و احوالات به خير ...

<<< با تو همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم ...

رمضونتون ( هرچند دير ! ) مبارك .

<<< من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست ...

اين نگراني ها رو دوست دارم ... برام لذت بخشه چون دليلش توئي...

<<< مي گويي و من ...

قدم مي زنم ، از اين سر خونه تا اون سر . از پله ها مي رم بالا مي يام پايين ... پشت پنجره ... بيرونو نگاه مي كنم ... قلبم مي زنه ... نمي تونم يه جا بشينم ... راه مي رم ...چي مي خواي بهم بگي ؟... چي مي خواستم بگم ؟ يادم نمي ياد ... بهونه مي گيرم ، اونم پيش خودم ! نمي دونم چي كار كنم ... دلم ... راستي تو دلت تنگ نمي شه ؟

دلم تنگه ... براي تو ... دلم مي زنه ... عجيب مي زنه ... بي قراره ، اين در اون در مي زنه و نمي دونه كجا بره ...

اصلاً انگار اين دل رو آفريدي براي هوايي شدن ! يه وقت هوايي و بي قرار نداشتنت بود و حالا دلتنگ داشتنت و... چه مي دونم شايد بگي داشتن و دلتنگي ؟ مگه مي شه ؟! اتفاقاً حالا كه وجودت رو درك كرده ام و حس مي كنم كه باهامي بيشتر هواتو مي كنم ... هوايي بودن هم حال و هوايي داره ...!

همه ي اينا رو ... همّه اش رو دوست دارم ، احساس مي كنم تا يه نيگا بهم مي كني ، تا دلم مي فهمه اين لحظه رو ، دست و پاشو گم مي كنه !

اين دل تنها رو تنها نذار ... گناه دارم ها ! ببين ... دلت مي ياد ؟!!

+ نوشته شده در  ساعت 21:54  توسط معصومه | 
 

۱- رفته بودم آژانس پستي نامه پست كنم ، گفتم يه پاكت بده گفت نداريم ! گفتم كد پستي مي خوام گفت سيستم ما خرابه از اداره پست بگيريد ، يكي اومد كارت شارژ مي خواست ، گفت از داخل شهر تهيه كنيد تموم كرديم !!!

از ظهر دارم فكر مي كنم اصولاً چرا درش باز بود ؟!!

2- مي گن غمگين مي نويسي ، احساساتي مي شيم وقتي مي خونيم ، تاريك و تاره !! هنوز نفهميدم غم و شادي من از نظر ديگران همون غم و شاديه ؟ يا يه چيزي برعكسش ؟ به هر حال اينايي رو كه مي خونيد يه آدم غمگين ننوشته ... اتفافاً خيلي هم خوشم !

شايد اشكال از اينه كه گاهي نمي شه همه چيزو گفت !

3- تابستونو با خوندن حرفايي كه روحم محتاجشون بود و جسمم نمي فهميد مي گذرونم و اينم براي شما :" در دردها دوست را خبر نكردن خود يك عشق ورزيدن است ! به محبت ،خلوصي مي بخشد كه سخت شيرين است . رنج تلخ است اما هنگامي كه تنها مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم ، براي او كاري مي كنيم و اين خود ، دل را شكيبا مي كند ، طعم توفيق مي چشاند ..." ( هبوط در كوير / دكتر شريعتي )

4- اينم غروب پشت پنجره ي اتاق ما !

 غروبي به رنگ تابستون !

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط معصومه | 

                             

                             می آمدی کاش ...

در همین روزهایی که گذشت ،

             اینجا دلی می تپید به اشتیاق ، طوری که ...

- نه ، فکرش را هم نمی توانی بکنی -

        می تپید و امروز ...

                             امروز ...

 " دلی خودکشی کرد "

روزنامه که می خوانی هنوز ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:20  توسط معصومه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در یکی از سه شنبه های آبان بیست ويك سال پیش در شهری در حاشیه ی کویر به دنیا آمدم .
کویر را دوست دارم و آب و آرامش و آسمانش را هم ...
فکر می کنم زندگی در نقطه نقطه کویر جریان دارد و به قول مهدی سهیلی :
بیابان رازها دارد ... ولی در شهر آن اسرار پیدا نیست ...
و برای کشف رازهای کویر نیاز به همراهانی چون شما دارم .
تنهایم نگذارید ...

پیوندهای روزانه
گوناگون
ورزش های علمی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
اسماعیل آهنج (چرا عاشق نباشیم )
یه بچه ی مثبت !(دلخسته تنها )
مجله جوانان امروز
معلوم هنردوست
یادداشت های یک آدم مجهول
نرگس و تهمینه ( من و دوستم )
رویاهای راستین
شعر جوان خراسان
علیرضا بدیع
سوگند / دیـ ـ ـــ ـ ــوون ه خـ ـ ــ ـ ــون ه
طنزهاي ارمغان زمان فشمي
ياداشتهاي يك دختر خبرنگار
رويا ( شاخه ياس )
دختر خورشيد ( الفباي عشق )
جوانان ايراني 2 !!
بهشت زهرا ...!
دختر نيمه شبهاي تاريك / حنانه
دلتنگي هاي ابدي (دخترم سحر)!
جايي براي نوشتن
آسمان
شكوفه ي پاييزي !
نيلو ... ( تقصير من نبود )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM